امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بازی با داستان
#31
بعد حامد میگه آخه دیوث تو اگه لالایی بلدی اینجا چ غلطی میکنی خخخخخخ
#32
اونم میگه خو کله پوکا رو فقط تو میشناسی اگه مَ میشناختمشون مجبورنبودم تحملت کنم
#33
حامد میگه من فقط یه کله پوک میشناسم اونم مهرنازه بقیه دیوثن اصلا برو همون با طناب خودکشی کن
#34
اونم پا میشه میزنتت که بفهمی عجقش کله پوک نی(:
#35
حامدم پا میشه با یه حرکت میفرستتش اون دنیا تا خیال همه راحت بشهSmile)
#36
بعدم میفته زندان

حامد؟میتونی بگی اذان مازندران ساعت چنده؟
#37
قصه ما ب سر رسید کلاغه ب خونش نرسیدSmile)
#38
خو باو اذانو بگو خخخ
#39
و حامد اصلاح می شه و می ره اذان صبح رو بگه
#40
خخخ بعد میشه حاج عاقای محلشون(:


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان